_________________________
تو مشتریانِ با بضاعت داری
با مشتریانِ بی بضاعت چونی؟
_______________________
[ :')]
هفتهی پر مشغله و در عین حال جذابی داشتم :)
دارم به این فکر میکنم که تااازه دارم راهم رو
مسیری که از بودن توش لذت میبرم رو پیدا میکنم!
بماند که توی این هفته و کسب یسری تجربه های جدید هی به خودم اینو میگفتم که آخه دختر این چه رشتهی خشکی بود که خوندی،
این همه رشتههایِ جذاب که اگر هر کدوم رو رفته بودی الان چقدر موفق تر بودی و در پیمودنِ مسیری که الان توشی میتونست بهتر کمکت کنه...
ولی حسرت گذشته رو خوردن فایدهای نداره و قطعا یه حکمتی داشته که بعدا میفهمم؛)
عینِ تمومِ راه هایی که این چند ساله با ابهام پشت سر گذاشتم و بعدش تازه میفهمیدم که نه جدا باید اونطور میشد که اینطور بشه...
بگذریم.
پس خدایا حکمتت رو شکـــر که تو عجیب بزرگ و مدبری و عقلِ منم به شدت ناقص...
هزاااران هزار مرتبه شکرت؛
بخاطرِ تموم چیزایی که دادی،
ندادی میخوای بعدا بدی،
نداده بودی فکر کردی دادی،
اصلا نمیخوااای بدی :)))
شُکلِت(همون شکرتِ خودمون ^--^)
میگما
اگر شما توی دوستان، اطرافیان و یا همکاراتون، کسی رو دارید که اگر کلافِ گوریدهی افکارتون رو بدید دستش
این هنر رو داره که آروم آروم همه رو باز کنه و یه کلافِ گوله شدهیِ مرتب بهتون تحویل بده؛
خدارو از بابتِ داشتنش خیلی شکر کنید...
خیلــی :)
واقعا نعمت بزرگیه
باور کنید خیلیییی ها از داشتن همچین نعمتی محروماند :')
و گاها در عوضش تا دلت بخواد کسایی رو دارند که این کلاف رو گوریدهتر و بهم ور تر میکنن و پسشون میدن...
پس خدایا هزاران هزااار مرتبه شکرت :) 🤲🏻
_____________________________
فصل ها از پیِ هم میگذرند اما من
چهار فصلِ دلم از غصهیِ تو پاییز است
هر کجا مینگرم جز تــو نمی یابم باز
بند بند دلم از عطر تنت لبریز است
کاش پاییزِ نگاه تــو به بادم میداد
تا که رسوا نشوم این همه از دردِ فراق
اوج ابیات غزلهای منی بی وقفه...
کِی کجا باز بگیرم نفسی از تــو سراغ؟
____________________________
یه پاییزِ دیگه :')
[شبت بخیر، غمت نیز]

جآنم
ای کاش این روزها در کنارم بودی
و من هم با شوق و ذوق و کمی آب بستن در ماجرا، از تجربیات جدیدم با تو سخن میگفتم و کلافهات میکردم.
از آدم های دلسوزی که معلوم است همهاش کار خداست و سر راهم قرار میگیرند و دلسوزانه مرا راهنمایی میکنند
از جاهای جدید و قشنگی که رفتم
از شجاعتم هنگام نه گفتن، چیزی که تا قبل از این قدرتش را نداشتم
از مسیرهایی که همهاش را تنهایی رفتم
منی که انقدر خجالتی و سربزیر بودم که برای کوچیک ترین کارها به دیگران متوسل میشدم.
خلاصهاش را بگویم
جایت بسیــار خالیست،
اما من همهاش را مینویسم و کنار میگذارم، برای وقتی که بودی.
سعی میکنم هیچ وقت با تو حرف کم نیاروم.
میخواهم تا آخر عمر یک دل سیر نگاهت کنم و حرف بزنم و منتظر اخم کردنت شوم که بفهمم دیگر خسته شدی و بزنم زیر خنده و بگویم، نه خیر، صبر کن، هنوز اصل ماجرا را برایت تعریف نکردم، اینها همه حاشیه بود، هنوز برای خسته شدن خیلی زود است...
آه از فراق...
امان از جای خالیات
امان....
دلم برای تجربهی کوچیکترین روزمرگی ها کنارت لک زده...
لک!